وبسایت روشنگری

وبسایت روشنگری

سال اقتصادی مقاومتی اقدام و عمل

همه می دانند که همزمان با شروع جنگ اول کویت (مرداد1369 تا فروردین 1370)، سازمان تمام نیرهایش را با سلاحها و تجهیزات، از اشرف خارج و در مناطق تپه ماهوری منطقه کفری مستقر کرده بود.

با شکست ارتش عراق در کویت و تار و مار شدن نیروهای عراقی ، سازمان دستور بازگشت نیروها از کفری به اشرف را صادر کرد که ستون ما به فرماندهی کاک حسام مسئولیت انتقال خودروهای چرخدار را داشت. یکان ما جیپ های دولول داشت که در میانه و عقب ستون به اصطلاح نقش پدافند هوائی ستون را بعهده داشتیم.

در مسیر حرکت ما، از فاصله دور صدای شلیک انواع سلاحهای سبک و نیمه سنگین را میشنیدیم ولی اهمیت نداده و به حرکت خود ادامه میدادیم.

هوا کاملا تاریک شده و حدود ساعت نزدیک 9 یا 10 شب بود که ستون ما در جاده کفری به اشرف در حال حرکت بودیم که از طرف مقابل و از فاصله دور مشاهده کردیم که ستون خیلی بزرگی از خودروهائی با چراغ روشن به سمت کفری می آیند.

با کاک حسام با تمپو (بیسیم های دستی) تماس گرفتم و مورد را گزارش کردم. کاک حسام پس از چندی گفت خودی هستند و ما هم متوقف میشویم.

یادم هست که خودروهای دیگر به سمت قرارگاه رفتند و ما با جیپ های دولول همانجا و در کنار جاده موضع گرفتیم. ستون بزرگ که شامل تانکها و بی ام پی ها، و ام تی 23 ها و خودروهای جیپ دوشکا و بی کی سی، و دیگر خودروهای همراه آمده و از کنار ما به سمت کفری و طوزخرماتو، مسیر را ادامه دادند.

صبح همان روز تعدادی از خواهران با خودروهای صنفی و یکان پدافند دیگری به فرماندهی ع-ب ، به ما ملحق شدند.

در طی این مدت ما هیچ برخورد یا صدای شلیکی که حاکی از درگیری نیروها باشد را نشنیدیم.

 

1:مواردی که خودم مشاهده کردم

مورد اول: برای روشن شدن موضوع لازم است که مقداری صحنه را توصیف کنم تا بیشتر قابل تصور بشود.

تعدادی تانک و خودروی زرهی بی ام پی و ام تی 23 ارتش آزادیبخش درست روبروی شهر کفری، در سمت راست جاده و در داخل زمینهای کشاورزی مستقر بودند که فاصله ما از آنها و شهر حدود یک کیلومتر یا کمتر بود.

در روبروی شهر و در همان سمتی که زرهی ها مستقر بودند، تقریبا در فاصله یک کیلومتری شهر، مجموعه ای ساختمان سوله مانند مشاهد میشد که می گفتند مرغداری کفری می باشد.

بعد ازظهر همان روز بود که ما تحرکاتی از طرف تانکها مشاهده کردیم و تانکها روشن نموده و به سمت مرغداری اول چند رگبار23 شلیک کردند و سپس چند گلوله توپ تانک شلیک شد. اما نه قبل و نه بعد از شلیک زرهی ها هیچ عکس العملی از طرف مقابل مشاهده نشد.

پس از مدتی چند زرهی به سمت مرغداریها حرکت کردند و اطراف آن را دور زده و پس از توقف کوتاهی به مواضع خود برگشتند، و ما هم این مدت نگران بودیم که چه اتفاقی افتاد و چرا شلیک شد و چرا رفتند و پس از مدتی برگشتند و سئولات مختلف بود که به ذهن ما خطورمیکرد.

پس از مدتی از طرف موضع تانکها به ما اطلاع دادند که نگران نباشید و چند مزدور مسلح بود که قصد حمله به ما را داشتند که همه را کشتیم!؟

من بعدا در قرارگاه از ر- ج که فرمانده یکی از تانکها در آن موضع بود پرسیدم که مزدورها چند نفر بودند؟ و آیا سلاحهایشان را آوردید؟ ایشان نگاهی به من کرد و گفت اصلا سلاحی در کار نبود و چهار کارگر مرغداری بودند که به طرز فجیعی کشته شده بودند، و خود ر-ج هم با ناراحتی این موضوع را مطرح میکرد.

وقتی گفت چهار کارگر بودند و به طرز فجیعی کشته شده بودند انگار که قلبم را چنگ زده باشند، بغض گلویم را گرفت و چشمهانم پر از اشک شد و صورت او را نگاه میکردم و او در حالی که فقط سرش را تکان میداد چیزی برای گفتن نداشت.

پس از برگشت به قرارگاه اشرف، از طریق تلویزیون های سالن یکان ما و دیگر یکان ها، فیلم هائی را نشان دادند که خواهر پری بخشائی که آن زمان فرمانده وقت قرارگاه اشرف بود را نشان میداد که در حال بازدید از صحنه عملیات بود و او را در بالای اجساد کشته شده های یک صحنه نشان میداد و ایشان در حالی که تعدادی از محافظین در اطراف او بودند و خودش لبخند در صورتش بود در میان اجساد قدم میزد و کشته شده ها را شمارش میکرد.

مورد دوم: مورد دیگر که خودم شاهد بودم: قبل از حمله امریکا به عراق در سال 2003، قرارگاه ما یعنی قرارگاه علوی در چند کیلومتری فیلق 2 ارتش عراق، که در میان تپه ماهورهای اطراف جلولا بنا شده بود و دارای سنگرهای مستحکم ضد بمب هم بود (تفصیل و داستان خود را دارد و جای بحثش اینجا نیست) برای در امان ماندن از بمبارانها، در بیابانهای اطراف هارونیه منتقل و در سنگرهائی که توسط مهندسی از قبل آماده شده بود، نیروها و سلاحها را استتار کرده بودیم. (در همین جا داستانهای وحشتناکی از بمبارانهای نیروی هوائی آمریکا و … داشتیم که تا عمر دارم هرگز فراموش نمیکنم و هنوز که هنوز است کابوس آن بمبارانها و کشته شدن دوستانم را با خود دارم و رنج می کشم)، تانکهای قرارگاه ما درست مشرف به جاده و در میان آشیانه های خود مستقر بودند و سنگر نفرات هم در نزدیکی آنها قرارداشت. چند روز قبل از سرنگونی صدام، 2 دستگاه اتوبوس و چند خودرو دیگر که پر از کردهای مسلحی بودند که قصد داشتند از جاده ای که تحت کنترل ما بود عبور کنند که بچه های ما جلوی آنها را گرفتند.(ما سیطره –پست بازرسی- زده و عبور و مرور را کنترل میکردیم) پس از اینکه افسر نگهبان پرسید که شما کی هستید و کجا میروید و آنها گفتند که ما نیروهای مام جلال (طالبانی) هستیم و می خواهیم به سمت بغداد برویم، افسر نگهبان سریعا اعلام آماده باش داده و به آنها گفت که شما حق ندارید از اینجا عبور کنید، و نفرات پشت تانکها رفته و روشن نموده و لوله تانکها را به سمت اتوبوسها و سایر خودروها نشانه رفتند.

در حالی که نفر ما با آنها در حال گفتگو بود تعدادی از نفرات مسلح از ترس از خودروها و اتوبوسها پیاده شده و در اطراف جاده موضع گرفتند.

فرمانده آنها به نظر من تصمیم عاقلانه ای گرفت و با ارزیابی صحنه که هرگز به نفع آنها نبود، قبول کرد و دستور برگشت به نیروهای خود را داد و همه سوار شده و برگشتند.

مورد سوم:  در جریان عملیات طوزخرماتو تعداد 15 نفر از جوانان کرد وابسته به نیروهای جلال طالبانی را ( که من در جریان آن نبودم که درست کجا دستگیر شده بودند) مدتی در زندانی در اشرف بازداشت بودند که طی یک مصاحبه ای که شریف (مهدی ابریشمچی) مصاحبه کننده و تقی (گوینده کردی صدای مجاهد) مترجم صحنه بود در تلویزیون داخلی سالن یگان ما و دیگر یگان ها نشان دادند که همه افراد لباس مرتب پوشیده و همه حرفهای شریف را مبنی بر خوشرفتاری و اینکه در مدت حبس با آنها خوش رفتاری شده را تائید می کردند و همه راضی از برخوردهای مجاهدین بودند.

مدتی بعد در نشستی، خود رجوی گفت که استخبارات (سازمان اطلاعات و امنیت عراق) از ما خواسته که این اسیران را تحویل آنها بدهیم و از آنجائی که میدانستیم در صورت تحویل به آنها همه را اعدام خواهند کرد، ندادیم و آنها را شبانه به نزدیکی کفری برده و آزاد کردیم.

2- فاکتهائی که از دوستانم شنیده ام و در صحت و سقم  آنها ذره ای شک و ابهام ندارم.

مورد اول: یکی از دوستانم به نام ا-پ که خودش در حمله به شهر طوز خرماتو (در زمان عملیات مرورارید)راننده بی ام پی بوده برایم تعریف کرد: در حالی که ستون تانکها و زرهیها در داخل شهر حرکت میکردیم و شهر با شلیکهای اولیه ما قُرُق شده بود، رضا کرمعلی (کاک یعقوب) را دیدم که در وسط خیابان و در جلو زرهی ها پیاده در حال حرکت است و با فریاد گفتم چه کار دارد می کند؟ ها ها ها ها الان می زنندش به خدا الان میزنندش! میگفت حرفهایم تمام نشده بود تک تیر اندازها در بالکون خانه ای او را زدند! می گفت که تانکها و زرهیها هم همان خانه و چند خانه اطراف را به توپ و کالیبر بستند و خانه کاملا فرو ریخت و دیگر صدائی شنیده نشد.

مورد دوم: مورد دیگر که همین دوستم برایم تعریف کرد و برایم خوشایند نبود، میگفت: که در درون شهر طوزخرماتو با بی ام پی به دنبال یک نفر گذاشته بودیم. داخل کوچه به قدری تنگ بود که از دو طرف، زرهی به دیوارهای خانه ها سابیده و خط بزرگی میانداخت و می گفت که نفر نتوانست در برود و با بی ام پی از رویش رد شدیم و از طرف دیگرِ کوچه وارد خیابان شدیم.

مورد سوم: همین دوستم یعنی ا-پ میگفت در اثر شلیک تانکها کابلهای برق فشار قوی پاره شده و روی یک خودروئی افتاده بود و زن و مرد همراه 2 کودکشان درجا خشک شده بودند.

مورد چهارم: مورد دیگر را مسعود قربان که در جریان حمله به اشرف کشته شد برایم تعریف کرد و ن-ا هم همان داستان را تعریف و تائید کرد. مسعود قربان میگفت که در جریان حمله اول به کویت و حمله آمریکا به عراق همه نیروهای عراقی از جمله استخباراتی ها (نیروهای اطلاعاتی صدام) از ترس همه در رفته بودند.مردم شهر بغداد ریخته بودند به خیابان و شعار مرگ بر صدام میدادند. که بچه های ما رفتند از مقر استخبارات که در کنار ساختمان …… بود به زور استخباراتی ها را بیرون کشیدند و به آنها کلاشینکوف دادند و با توپ و تشر گفتند که بروید و یک رگبار بزنید همه در میروند! او می گفت ما به آنها (نیروهای اطلاعاتی صدام) روحیه دادیم و رفتند مردم را به رگبار بستند و چند نفر کشته شد و بقیه فرار کردند و میگفت اگر این کار را نمی کردیم صدام سقوط کرده بود و کار ما را هم میساختند.

مورد پنجم: ن-ا در تکمیل این موضوع گفت که روز بعد سازمان ستون بزرگی از خودروهای مجهز به دولول و دوشکا و بی کی سی در خیابان های بغداد و در اطراف کاخهای صدام راه انداخت و به نیروهای صدام و استخباراتیها روحیه داد و مردم آمدند توی خیابانها، وگرنه همه از ترس رفته بودند خانه ها و بغداد خیلی سوت و کور و وحشتناک شده بود و اگر ما استخباراتیها را هل نمیدادیم، مردم به خیابانها ریخته و کار صدام تمام بود و معلوم نبود که چی بر سرِ ما خواهد آمد؟

مورد ششم: مورد دیگر علی رضا بوداغچی (احد) از محافظین اصلی رجوی که پس از سقوط صدام مدتی مسئول قرارگاه ما و مسئول مستقیم من بود برای من تعریف کرد که در جریان حمله امریکائیها به بغداد در سال 2003 نیروهای عراقی کاملا خود را باخته بودند و در قسمت اعظمیه اولین تانکهای امریکائیها وارد شهر شدند. ما به استخباراتیها آر پی جی دادیم و روحیه دادیم که بروند و مقابله کنند و به محض اینکه اولین تانک را زدند، تانکهای امریکائیها عقب نشینی کردند. ولی آمریکائیها با پشتیبانی هوائی روز بعد آمدند و شهر را گرفتند.

این فاکتها و نمونه هائی بود که من دیده و شنیده بودم. از نظر من در مواردی که انسان های غیر نظامی یا اماکن مسکونی و غیرنظامی مورد حمله قرار گرفته اینها جنایت هستند. حال هر کس هر اسمی برای آنها می گذارد با خودش. ولی آنچه که به من برمی‌گردد، اگر کُردکشی مصداق چنین فاکت‌هایی نمی‌شود، من از خودم انتقاد میکنم و از همه دوستان و مردم عذر خواهی میکنم. و در مورد فاکتها و نمونه هائی که هر کس دیده و هر ادعائی دارد با مسئولیت و عهده خودش.

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930206001321#sthash.0nJRQKc1.dpuf


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:

نویسنده: مهدی آئین پرست ׀ تاریخ: یک شنبه 7 ارديبهشت 1393برچسب:فتنه88,کروبی,خاتمی,موسوی,اغتشاش,منافقین, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

CopyRight| 2009 , saitroshangari.ir.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com